close
تبلیغات در اینترنت
گمشده در جنگل

وبسایت محرمانه18-

نظرسنجی

گمشده در جنگل

گمشده در جنگل

تذکر!

هیچگاه در جنگل گم نشوید!

 تاریکی... زوزه های باد... سوزاستخوان شکن سرما...  ناامیدی...  ترس... وحشت ...

 و...

 فرار!

دخترک، گیج و سرگردان، برای بار دوم  گوش هایش را تیز کرد. گمان کرده بود که مادر، زنگ کلبه را به صدا درآورده تا او بتواند راه خود را در این جنگل سرد و تاریک، پیدا کند اما صدایی جز زوزه های باد و رقص  مرگ وار درختان شنیده نمیشد. تنها شعله ی امیدی که در دلش بوجود آمده بود نیز رو به خاموشی رفت.

قطره ای اشک از چشمان بی فروغ و ناامیدش بر سر عروسک افتاد. عروسکی بافتنی  که امروز ، مادر آنرا برای هدیه تولد 8 سالگی اش به او داده بود.

ناگهان صدای خش خشی را از پشت سرش شنید. کسی آرام و آهسته بر سر برگ های خشک درختان قدم بر میداشت. دخترک بی درنگ شروع به دویدن کرد. با تمام توانی که داشت، از لابه لای شاخ و برگ های تیز و برنده دوید. تیغ های کوچک شاخه ها، زخم هایی بلند بر صورت سفیدش به جای میگذاشتند. اما دخترک اهمیتی نمیداد. تنها می دوید و هر از گاهی به پشت سرش نگاه میکرد. انگار سایه ای سیاه، او را با هر قدم که بر میداشت، تعقیب میکرد. هر کسی، یا هر چیزی که بود، زجر کشیدن دخترک برایش لذت بخش و تفریح وار می ماند.

دخترک با زانو بر زمین افتاد. دامن بلندش به شاخه ای بر زمین گیر کرده بود. آنرا با خشونت کشید و باعث شد تا دامن، پاره گردد. میخواست بلند شود اما درد شدیدی در پاهایش پیچید. دیگر توانی برایش نمانده بود. خراش های صورت و دستان ظریفش، ذق ذق میکردند. نفس های تندش به خس خس افتاده بود. با آشوبی زجر آور در دل، جرئت کرد و نگاهی به پشت سر انداخت. اثری از آن سایه ی سیاه یافت نمیشد. یعنی او را رها کرده بود؟ دیگر به او کاری نداشت؟

دخترک سینه اش را از نفس پر کرد و دگر بار، با وحشت و صورتی رنگ پریده، به اطراف خیره شد. در جلوی یک دو راهی بر زمین افتاده بود و هر یک از دیگری تاریک تر می نمود. شریان های هوای سرد از آن دو راهی تاریک به سمتش آمد و او را وادار کرد تا از سوز سرما، به خود بپیچد. دستانش را جلوی صورتش گرفت و رویشان "هاه" کرد. دوباره خود را در آغوش گرفت.

حالا باید از کدام طرف میرفت؟ می توانست از مسیری که آمده بود، باز گردد؟ اصلا آنجا کدام نقطه از جنگل نفرت انگیز بود؟ با خود فکر کرد اگر در جایی پناه گیرد، احتمالا مردان دهکده فردا صبح، جست و جو را برای یافتنش آغاز می کنند.

با فکر کردن به این موضوع، اندکی جان گرفت و بارقه ای از امید، دوباره در دلش جوانه زد. فکر کرد اگر دوباره به خانه بازگردد، با خود عهد می بندد که دیگر هرگز از فرمان مادر سرپیچی نکند و پا به این جنگل نگذارد. هرگز به ماجراجویی های احمقانه اش فکر نمی کند.

 تازه داشت ترس و وحشتش را سرکوب می کرد که دوباره صدای خش خش  برگ درختان را شنید. اما اینبار با سرعتی بیشتر. دخترک چنان با وحشت از زمین بلند شد که پایش لغزید و عروسک بافتنی اش را رها کرد. با آنکه پاهایش از درد فریاد می کشیدند، خود را وادار کرد تا به سمت یکی از دو راهی ها برود. دستش را به تنه قطور درختان می گرفت و خودش را با فشار به جلو میراند. انگار استخوان هایش لبریز از سرب بود. قدم هایش کند بود و هر از گاهی بر زمین می افتاد.

دستانش بیشتر از قبل زخمی شده بودند. اشک، پرده بر چشمانش افکنده بود و نمی گذاشت، راهش را به درستی ببیند. سوز و سرما، وحشیانه بر او تازیانه مرگ میزد. نا امیدی، چنگ بر او می انداخت و وادارش میکرد تا با سرنوشت شوم خود رو در رو شود. صدای خش خش برگ درختان، بیشتر از قبل به او نزدیک گشته بود.

دگر بار، به شدت بر زمین کوبیده شد. صورتش با گل و لای مرطوب و برگ های خشک، برخورد کرد و راه نفس را بر او بست. با چشمانی لبریز از اشک، سرش را بالا آورد. چیزی لاغر و باریک در جلویش خوابیده بود. چندین بار پلک زد تا پرده تار اشک چشمانش کنار رود.

حتما توهم زده بود. نه... واقعی بود!

جسد مردی با چشمان گود رفته روی زمین افتاده و تمام بدنش چروکیده و استخوان هایش که تماما بیرون از بدنش بودند، خون کهنه در بر گرفته بود.درون دهان تماما باز جسد، گل و لای بیرون زده بود؛ انگار تا آخرین تیک تاک های آمدن مرگ، درحال فریاد زدن بود. بوی تند و حال به همزن تعفن که به مشام میرسید، خبر از مدت زمانی طولانی از کشته شدن آن مرد میداد.

دخترک چنان حالش به هم  خورده بود که حتی نتوانست از شدت شوک و وحشت، فریاد زند. سرش گیج میزد. حالش داشت به هم میخورد. چشمانش جسد قدیمی و کهنه را چهارتا میدید. برگشت و گیج و منگ، نگاهی به پشت سر انداخت. تنها می توانست صدای قدم هایی را بشنود که رفته رفته و با شتاب، به او نزدیک میشدند. حتی توان جیغ کشیدن را نداشت. دندان هایش به هم میخورد و چانه اش به شدت می لرزید. دستانش، هم آواز با دندان ها شده بودند و وحشیانه می رقصیدند.

دخترک، با آخرین توانی که در جان بی جان اش داشت، خود را به سمت درختان کشید. در آنجا بوته هایی از زمین رویانده شده بودند و شکل پیچ و تابی از یک غار کوچک را به خود گرفته بودند. آرام آرام و کشان کشان، خود را به بوته ها رساند و دست لرزان اش را به آنها کشید. دستان بی حس و یخ زده اش، دیگر هیچ زخمی را نمی فهمیدند. حتی وقتی که دخترک در داخل  آن بوته جا خوش کرد، متوجه نشد که دقیقا به مرکز شاخه های کوچک خار دار رفته است. تمام دست و صورت اش خراش برداشته بود اما باز هم نمی توانست آن ها را حس کند.

هنوز هم می لرزید. سینه اش دیگر یارای تحمل ترس او نبود. مجبور شد که با دهانی باز نفس بکشد. منظره ی آن نعش قدیمی کپک زده که در روبه رویش افتاده بود، کمکی به حال خراب اش نمی کرد.

ناگهان...

برگ ها برخاستند و به ورود شخصی سیاه پوش، زینت بخشیدند. صدای قدم های آرام و متین اش، توهمی بود برای شرکت در یک مهمانی رقص. دخترک با چشمانی باز و رنگی سفید، به سرعت دستش را بر دهانش گذاشت تا مبادا موجود مبهم روبه رویش، تقلای نفس کشیدن اش را بشنود. از زیر آن برگ ها، بر همه چیز تسلط داشت. میتوانست به خوبی ببیند که پوتین هایی از چرم مشکی، بی رحمانه بر جسد لگد زدند و او را از صحنه ی دیدش محو کردند. صدای زنجیر نقره ی آویزان به کفش ها، لرزش بی اختیار دستانش را بیشتر میکرد. دست سیاه پوش پایین آمد و چیزی بر زمین انداخت. دخترک با نگاهش، چکمه های زنجیردار را دنبال کرد تا اینکه کاملا از دیدرس او محو شد. نگاهش بر سر عروسک بافتنی ای که بر زمین افتاده بود، خشک شد. تنها دلگرمی ای که چندین دقیقه پیش به آن خوش بود نیز بر فنا رفت. لباس های عروسک، پاره پاره و غرق در خون بود. چشمان دکمه ای‌اش، از جا در آمده بودند و جایشان را به چشمانی چروکیده و زشت داده بودند. چشم یک انسان!

دخترک دستِ روی دهانش را محکم گاز گرفت تا بتواند جیغ خود را خفه کند. اشک های تازه و تمیز، بر صورت کثیف و زخمی اش سُر می خوردند بر سر بوته های خاردار فرود می آمدند. معلوم نبود آن موجود سیاه پوش، چشمان کدام انسان بیچاره ای را از جا درآورده و بر سر عروسک، ناشیانه نخ و سوزن کرده. هنوز خون روی عروسک تازه بود. این را میتوانست بو کند.

دخترک دیگر امیدی به زندگی نداشت. رمقی در بدنش نمانده بود. خستگی شدید، بر او فشار می آورد و خواب، دست بر چشمان اشکبارش می کشید. حالا که دیگر امیدی به زندگی نداشت، چرا فرصت دوباره خوابیدن را از خود می گرفت؟

دخترک با آغوشی باز، دستان لذت بخش خواب را در بغل گرفت و تن به آن سپرد. سریعتر از آنچه که در تصور داشت، به خواب رفت...

***

نور آفتاب، با سماجت از لابه لای شاخ و برگ درختان، راه خود را باز میکرد و بر زمین می تابید. درختان در برابر یکدیگر قد علم کرده بودند و دستان پر بار خویش را به رخ هم می کشیدند. هر از گاهی، یک برگ خشک، دستان شاخه اش را رها میکرد و با آرامش، بر سر زمین فرود می آمد.

در این میان، دخترک همچنان در آغوش خواب، خواب بود. حتی وقتی که آفتاب به نیمه های ظهر رسید، باز هم بیدار نشد. تقریبا در اواخر نور نیم روزی بود که تکان شدید بوته ها، توسط تازیانه ی باد، او را از خواب پراند. همان لحظه که چشمانش را گشود، از دردِ دستان و صورت اش جیغ کشید. خودش را به سرعت از لابه لای بوته های خار دار آزاد کرد و با صورتی اخم آلود از درد، بر زمین نشست. درد پاهایش بی نهایت کاهش یافته بود و بدن اش، دیگر نمی لرزید. نور نیم روزی آفتاب، فضای جنگل را روشن تر می نمود. حالا باید چکار میکرد؟ او که امیدی به زندگی نداشت، باید در اینجا می ماند تا اسیر چنگال مرگ شود؟

نه!

باید به راه می افتاد و به خانه می رفت. شاید هنوز مادرش در انتظار او نشسته باشد. شاید هم... در نیمه راه بتواند مردان دهکده را ببیند... و شاید هم دوباره با آن موجود مرموز روبه رو شود!

خودش را در آغوش گرفت. انتخاب برایش دشوار بود. هیچ ایده ای نداشت که از کجا آمده و از کجا باید برگردد. به علاوه... شکم اش هنوز خالی بود و باعث می شد تا نتواند جان و توان لازم را داشته باشد. مرگ با گرسنگی واقعا درناک بود...

دخترک سرش را تکان داد و از جای برخاست. مسیری احتمالی را انتخاب کرد و راه خروج از جنگل را در پیش گرفت. لحظه ای ایستاد. برگشت. نگاهی سرد و بی احساس به عروسک انداخت. دیگر نیازی به دلگرمی او نبود. چشمانش دیگر او را نمی ترساند. حتی از جسد هم خبری نبود.

با وجودی که هنوز پاهایش از درد ناله می کردند، اما بر سرعت قدم هایش افزود. احساس میکرد که مسیر و فضای درختان برایش آشناست. به یک دو راهی  که رسید، مطمئن شد که مسیر را اشتباه نیامده است. باید عجله میکرد. آفتاب داشت با جنگل وداع می نمود. اگر به موقع نمی رسید... نه! حتما میرسید. تصور اینکه شب، دوباره اسیر جنگل باشد هم برایش دردناک بود.

از سر یک پرچین  پرید و سر انجام... خودش را در مقابل دهکده یافت. آفتاب دیگر غروب کرده بود و شب، سایه ی ظلم و وحشت اش را بر سر دخترک انداخته بود. هیچکس به استقبال اش نیامد. حتی از دودکش خانه ها هم دودی بر نمی خواست. نگرانی چنگ بر دلش انداخت. به سرعت در تنها کوچه ی گِلی دهکده دوید و با دقت به اطراف نگاه کرد. همه جا سکوت حاکم بود و اثری از زندگی دیده نمی شد.

ناگهان یک خانه توجه اش را جلب کرد. از آنجا دود از دودکش به هوا میرفت و در آسمان محو میشد. خانه ی خودشان بود. لبخند بر سر لب های دخترک نقش بست. به سرعت دوید و خودش را به خانه رساند. در جلوی پله هایش متوقف شد به درب چوبی آن زل زد. یعنی مادرش هنوز منتظرش ایستاده بود؟ یعنی... هنوز کسی بود که انتظار او را بکشد؟

جوابش را تنها با باز کردن درب می فهمید. معطل نکرد و از پله ها به بالا دوید و درب را با شتاب باز کرد. با لبخند و گشاده رویی چند قدم وارد خانه شد. درب خانه مانند همیشه با صدایی که از درد جیغ می کشید، بسته شد و فضا را در تاریکی محض فرو برد. تنها نوری که وجود داشت، نور شومینه بود که زبانه های آتش، از آن بلند می شدند. نگاه دخترک بر سر دست سفیدی افتاد که دقیقا کنار آتش شومینه دراز شده بود و با خون رویش، درحال سوختن بود. اما آنکه دست... مادرش...

 

روی صندلی چوبی کنار شومینه، تنها یک جفت پا مشخص بود که توسط پوتین هایی مشکی پوشیده شده بودند. زنجیر های نقره ای، آویزان از چکمه ها، جرینگ جرینگ صدا می دادند...


ارسال دیدگاه جدید
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
ابزار پرش به بالا